کشتند

این پنجاه روز را با زخمی باز بر دل، شانه‌به‌شانه #داوطلبانی از گوشه‌وکنار جهان گذراندم؛ درگیر کاری که از روزهای پس از #مهسا_امینی جان گرفت. در این چهل‌وچند روز، لحظه‌ هایی بود که تا مرز فروپاشی رفتم؛ آن‌قدر نزدیک به تهی‌شدن که نفس کشیدن هم دشوار می‌شد. پیامی از مادری می‌رسید که نوجوانش را #کشتند و تنها خواهشش این بود: «عکس و فیلم بچه‌ام را منتشر کنید.» یا خواهری و برادری که فقط می‌خواستند نام عزیز بازداشتی‌ شان جایی #ثبت شود؛ که #جهان بداند او هست، روزگاری آزاد بوده، زندگی کرده و اکنون در بند است. این پروژه با دستان خالی اما دل‌های پر پیش رفت؛ با وقت و پول اندکی که داوطلب‌ها از زندگی‌شان بریدند و آوردند. بی‌پشتوانه‌ ی صاحبان قدرت و سرمایه، چون قرار نبود #تریبون کسی شود یا نامی را بزرگ کند؛ فقط می‌خواست حقیقت را بی‌پرده نگه دارد. همه‌ی این دردها مرا نشکست. اما دیدنِ کسی که در سرزمینی آزاد، تصویر دیکتاتور مرده ای چون #رضا_شاه را بالا می‌گیرد و در همان هوایی که آزادی بیان به او مجال داده، از ستایش یک مستبد مرده می‌گوید؛ #مستبد ی که ایران را تا لب پرتگاه برد… همان‌جا بود که اشک، بی‌اختیار و به پهنای صورتم جاری شد. نه از خستگی؛ از حسرتِ #فهم_گمشده چه‌قدر کوچک شده‌ایم که از « #زن_زندگی_آزادی » به تشویق سایه‌های پوسیده رسیده‌ایم. انگار راه را گم کرده‌ایم و در تاریکی، به جای نبرد برای آزادی برای گذشته دست می‌زنیم؛ گذشته‌ای که بوی #زنجیر می‌دهد. دلم پر است؛ از غم، از اندوه، از غربتی که میان خودمان افتاده است. #ادلید غروب ۱۴ فوریه سال خون؛ ۲۰۲۶

این پنجاه روز را با زخمی باز بر دل، شانه‌به‌شانه #داوطلبانی از گوشه‌وکنار جهان گذراندم؛ درگیر کاری که از روزهای پس از #مهسا_امینی جان گرفت. در این چهل‌وچند روز، لحظه‌ هایی بود که تا مرز فروپاشی رفتم؛ آن‌قدر نزدیک به تهی‌شدن که نفس کشیدن هم دشوار می‌شد.

پیامی از مادری می‌رسید که نوجوانش را #کشتند و تنها خواهشش این بود: «عکس و فیلم بچه‌ام را منتشر کنید.»

یا خواهری و برادری که فقط می‌خواستند نام عزیز بازداشتی‌ شان جایی #ثبت شود؛ که #جهان بداند او هست، روزگاری آزاد بوده، زندگی کرده و اکنون در بند است.

این پروژه با دستان خالی اما دل‌های پر پیش رفت؛ با وقت و پول اندکی که داوطلب‌ها از زندگی‌شان بریدند و آوردند.

بی‌پشتوانه‌ ی صاحبان قدرت و سرمایه، چون قرار نبود #تریبون کسی شود یا نامی را بزرگ کند؛ فقط می‌خواست حقیقت را بی‌پرده نگه دارد.

همه‌ی این دردها مرا نشکست.

اما دیدنِ کسی که در سرزمینی آزاد، تصویر دیکتاتور مرده ای چون #رضا_شاه را بالا می‌گیرد و در همان هوایی که آزادی بیان به او مجال داده، از ستایش یک مستبد مرده می‌گوید؛ #مستبد ی که ایران را تا لب پرتگاه برد… همان‌جا بود که اشک، بی‌اختیار و به پهنای صورتم جاری شد. نه از خستگی؛ از حسرتِ #فهم_گمشده

چه‌قدر کوچک شده‌ایم که از « #زن_زندگی_آزادی » به تشویق سایه‌های پوسیده رسیده‌ایم.

انگار راه را گم کرده‌ایم و در تاریکی، به جای نبرد برای آزادی برای گذشته دست می‌زنیم؛ گذشته‌ای که بوی #زنجیر می‌دهد.

دلم پر است؛ از غم، از اندوه، از غربتی که میان خودمان افتاده است.

#ادلید غروب ۱۴ فوریه سال خون؛ ۲۰۲۶

وقت ندارم بنویسم، چون فکر می کنم در کنار داوطلبانی با هر دیدگاه سیاسی کار مهم تری دارم انجام می دم. مطالبه ای دارم از آقای پهلوی، اسم ۵۰ هزار نفر نیروی نظامی ج.ا که با شما بیعت کردند و کنار همکارانشان مردم را #کشتند منتشر کنید. #رضا_تفرقه #قدرت #دروغ #دریای_دوغ

وقت ندارم بنویسم، چون فکر می کنم در کنار داوطلبانی با هر دیدگاه سیاسی کار مهم تری دارم انجام می دم.

مطالبه ای دارم از آقای پهلوی، اسم ۵۰ هزار نفر نیروی نظامی ج.ا که با شما بیعت کردند و کنار همکارانشان مردم را #کشتند منتشر کنید.

#رضا_تفرقه #قدرت #دروغ #دریای_دوغ

You Missed

سال گذشته در چنین روزهایی، نشسته بودم و برای نوروز آماده می‌شدم. پیام تبریک می‌نوشتم، برای همکاران استرالیایی‌ام توضیح می‌دادم که نوروز چیست، چرا این‌قدر برای ما مهم است، و چطور با آمدن بهار در نیمکره شمالی، ما همزمان با طبیعت، حس تازه شدن را تجربه کرده ایم. اما امسال، به‌جای آن شوق، اندوهی سنگین بر دلم نشسته است. اندوهی که فقط از اتفاقات بیرونی نمی‌آید، بلکه از واکنش‌ها، از قضاوت‌ها و از آن چیزی که در میان مردم سرزمین مادری‌ام می‌بینم، ریشه می‌گیرد. برایم قابل درک نیست که چطور مرگ انسان‌ها، به‌خصوص کودکان، این‌گونه گزینشی اهمیت پیدا می‌کند. اینکه جان یک کودک، بسته به اینکه چه کسی او را کشته، ارزش‌گذاری شود، برایم دردناک و گیج‌کننده است. اینکه کودکی بی‌گناه، وقتی در اثر بمب و موشک آمریکا و اسرائیل کشته می‌شود، به سادگی در دسته «تلفات جنگی» قرار بگیرد، چیزی است که ذهن و دلم از پذیرش آن ناتوان است. شاید مسئله فقط خودِ این وقایع نیست، بلکه عادی شدن آن‌هاست. عادی شدن نفرت، عادی شدن دوگانه دیدن انسان‌ها، و عادی شدن بی‌حسی. در چنین فضایی، من خودم را عقب می‌کشم. نه از روی بی‌تفاوتی، بلکه از سر ناتوانی در همراهی با این حجم از تناقض و قضاوت. ترجیح می‌دهم تنها باشم تا اینکه بخواهم در گفتگوهایی شرکت کنم که در آن‌ها، انسان بودن به حاشیه رفته است. تقویم تغییر می‌کند، فصل عوض می‌شود. اما درون من، هیچ امیدی به فردای بهتر ایران نیست.