برادر_بزرگتر

علاقه به #عکاسی با دیدن کنتاکت های عکاسی #برادر_بزرگتر م که کلاس عکاسی می رفت در من پدیدار شد، ۱۴ سالگی رفتم کلاس عکاسی #انجمن_سینمای_جوان و دنیام دگرگون شد. چقدر مربی های خوبی داشتیم و چقدر به یک نوجوان مثل من اعتماد داشتن خودش یک داستان مفصله که شاید یک روز وقت شد و براتون نوشتم. توی کلاس عکاسی با لنز #فیشای یا #چشم_ماهی آشنا شدم، عاشقش شدم، بعد دوره برای دو ساعت بهم قرض دادن، شاید تو اون استان که کلاس می رفتم همین یکدونه لنز فیشای رو داشت انجمن، ۲۴ تا عکسم رو گرفتم و طی یک حرکت ناشیانه پشت دوربین باز شد و فیلمم سوخت. امشب بالاخره یک لنز فیشای خریدم و احتمالا تا ده پونزده روز دیگه می رسه دستم. عکس های ناگرفته در چهارده سالگی ام رو در پنجاه سالگی خواهم گرفت. 🥹

علاقه به #عکاسی با دیدن کنتاکت های عکاسی #برادر_بزرگتر م که کلاس عکاسی می رفت در من پدیدار شد، ۱۴ سالگی رفتم کلاس عکاسی #انجمن_سینمای_جوان و دنیام دگرگون شد. چقدر مربی های خوبی داشتیم و چقدر به یک نوجوان مثل من اعتماد داشتن خودش یک داستان مفصله که شاید یک روز وقت شد و براتون نوشتم.

توی کلاس عکاسی با لنز #فیشای یا #چشم_ماهی آشنا شدم، عاشقش شدم، بعد دوره برای دو ساعت بهم قرض دادن، شاید تو اون استان که کلاس می رفتم همین یکدونه لنز فیشای رو داشت انجمن، ۲۴ تا عکسم رو گرفتم و طی یک حرکت ناشیانه پشت دوربین باز شد و فیلمم سوخت.

امشب بالاخره یک لنز فیشای خریدم و احتمالا تا ده پونزده روز دیگه می رسه دستم.

عکس های ناگرفته در چهارده سالگی ام رو در پنجاه سالگی خواهم گرفت.
🥹

You Missed

سال گذشته در چنین روزهایی، نشسته بودم و برای نوروز آماده می‌شدم. پیام تبریک می‌نوشتم، برای همکاران استرالیایی‌ام توضیح می‌دادم که نوروز چیست، چرا این‌قدر برای ما مهم است، و چطور با آمدن بهار در نیمکره شمالی، ما همزمان با طبیعت، حس تازه شدن را تجربه کرده ایم. اما امسال، به‌جای آن شوق، اندوهی سنگین بر دلم نشسته است. اندوهی که فقط از اتفاقات بیرونی نمی‌آید، بلکه از واکنش‌ها، از قضاوت‌ها و از آن چیزی که در میان مردم سرزمین مادری‌ام می‌بینم، ریشه می‌گیرد. برایم قابل درک نیست که چطور مرگ انسان‌ها، به‌خصوص کودکان، این‌گونه گزینشی اهمیت پیدا می‌کند. اینکه جان یک کودک، بسته به اینکه چه کسی او را کشته، ارزش‌گذاری شود، برایم دردناک و گیج‌کننده است. اینکه کودکی بی‌گناه، وقتی در اثر بمب و موشک آمریکا و اسرائیل کشته می‌شود، به سادگی در دسته «تلفات جنگی» قرار بگیرد، چیزی است که ذهن و دلم از پذیرش آن ناتوان است. شاید مسئله فقط خودِ این وقایع نیست، بلکه عادی شدن آن‌هاست. عادی شدن نفرت، عادی شدن دوگانه دیدن انسان‌ها، و عادی شدن بی‌حسی. در چنین فضایی، من خودم را عقب می‌کشم. نه از روی بی‌تفاوتی، بلکه از سر ناتوانی در همراهی با این حجم از تناقض و قضاوت. ترجیح می‌دهم تنها باشم تا اینکه بخواهم در گفتگوهایی شرکت کنم که در آن‌ها، انسان بودن به حاشیه رفته است. تقویم تغییر می‌کند، فصل عوض می‌شود. اما درون من، هیچ امیدی به فردای بهتر ایران نیست.