ادلید

لنز #فیشای بعد از حدود یک ماه از #چین بدستم رسید، مثلا فروشنده در استرالیا بود، ولی کلا این مسخره بازی زیاد شده و خیلی از سایت ها فقط اینترفیس هستند. گرچه با دلار استرالیا می پردازی ولی بعد بانکت ممکنه شارژت کنه برای اکسچنج! امروز چند تا تست گرفتم ازش و ترکیب شون با آرت لاین های رایگان براتون گذاشتم.امید که دوستشون داشته باشید. برنامه #عکاسی از صد نقطه جذاب #ادلید به این سبک رو هم دارم که دارم براش برنامه ریزی می کنم.

لنز #فیشای بعد از حدود یک ماه از #چین بدستم رسید، مثلا فروشنده در استرالیا بود، ولی کلا این مسخره بازی زیاد شده و خیلی از سایت ها فقط اینترفیس هستند.

گرچه با دلار استرالیا می پردازی ولی بعد بانکت ممکنه شارژت کنه برای اکسچنج!

امروز چند تا تست گرفتم ازش و ترکیب شون با آرت لاین های رایگان براتون گذاشتم.

امید که دوستشون داشته باشید.

برنامه #عکاسی از صد نقطه جذاب #ادلید به این سبک رو هم دارم که دارم براش برنامه ریزی می کنم.

Order It Online

دو قطره #بارون اومد شهر شد دیونه خونه یک ساعت و نیم طول کشیده برسم سر کار و باید ۳۰ دلار پول پارکینگ بدم. چون پارکینگی که معمولا استفاده می کردم و دو تا دیگه تو‌ مسیرم تا شرکت پر بودن! جلسه ام هم با شرکت همکار کنسل شد #ادلید

دو قطره #بارون اومد شهر شد دیونه خونه
یک ساعت و نیم طول کشیده برسم سر کار و باید ۳۰ دلار پول پارکینگ بدم. چون پارکینگی که معمولا استفاده می کردم و دو تا دیگه تو‌ مسیرم تا شرکت پر بودن!

جلسه ام هم با شرکت همکار کنسل شد

#ادلید

از یک ساعتی که می گذره پیدا کردن اتوبوس به سوی خونه به شکار فیل و فیل سواری شبیه تره تا سفر شهری 😜 آخر مسیر تهوع دارم از بس تکون می خوره #ادلید

از یک ساعتی که می گذره پیدا کردن اتوبوس به سوی خونه به شکار فیل و فیل سواری شبیه تره تا سفر شهری 😜
آخر مسیر تهوع دارم از بس تکون می خوره
#ادلید

#ادلید (منظورم خود سیتی است نه The Great Adelaide ) تا دو سال پیش بسیار تمیز و دوست داشتنی بود، خانم شهردار #پوپولیست و عاشق مدیا شهر رو به لجن کشیده، آرزوی بارون سنگین دارم بلکه شهر تمیز شه

#ادلید (منظورم خود سیتی است نه The Great Adelaide ) تا دو سال پیش بسیار تمیز و دوست داشتنی بود، خانم شهردار #پوپولیست و عاشق مدیا شهر رو به لجن کشیده، آرزوی بارون سنگین دارم بلکه شهر تمیز شه

You Missed

سال گذشته در چنین روزهایی، نشسته بودم و برای نوروز آماده می‌شدم. پیام تبریک می‌نوشتم، برای همکاران استرالیایی‌ام توضیح می‌دادم که نوروز چیست، چرا این‌قدر برای ما مهم است، و چطور با آمدن بهار در نیمکره شمالی، ما همزمان با طبیعت، حس تازه شدن را تجربه کرده ایم. اما امسال، به‌جای آن شوق، اندوهی سنگین بر دلم نشسته است. اندوهی که فقط از اتفاقات بیرونی نمی‌آید، بلکه از واکنش‌ها، از قضاوت‌ها و از آن چیزی که در میان مردم سرزمین مادری‌ام می‌بینم، ریشه می‌گیرد. برایم قابل درک نیست که چطور مرگ انسان‌ها، به‌خصوص کودکان، این‌گونه گزینشی اهمیت پیدا می‌کند. اینکه جان یک کودک، بسته به اینکه چه کسی او را کشته، ارزش‌گذاری شود، برایم دردناک و گیج‌کننده است. اینکه کودکی بی‌گناه، وقتی در اثر بمب و موشک آمریکا و اسرائیل کشته می‌شود، به سادگی در دسته «تلفات جنگی» قرار بگیرد، چیزی است که ذهن و دلم از پذیرش آن ناتوان است. شاید مسئله فقط خودِ این وقایع نیست، بلکه عادی شدن آن‌هاست. عادی شدن نفرت، عادی شدن دوگانه دیدن انسان‌ها، و عادی شدن بی‌حسی. در چنین فضایی، من خودم را عقب می‌کشم. نه از روی بی‌تفاوتی، بلکه از سر ناتوانی در همراهی با این حجم از تناقض و قضاوت. ترجیح می‌دهم تنها باشم تا اینکه بخواهم در گفتگوهایی شرکت کنم که در آن‌ها، انسان بودن به حاشیه رفته است. تقویم تغییر می‌کند، فصل عوض می‌شود. اما درون من، هیچ امیدی به فردای بهتر ایران نیست.