امروز یک چند ساعتی مشغول یک اسکریپت جادوگری بودم که برای شرکتی که توش کار می کنم صدها ساعت صرفه جویی وقتی می کنه و هزاران صفحه داکیومنت رو با فرمت دلخواه خروجی می گیره و عملا با این خروجی یک VPS رو میشه از مدار خارج کرد. تست اولیه ام که کار کرد از شرکت زدم بیرون، تو راه خونه به این فکر می کردم، واقعا چی برام مهمه و چی حالم رو خوب می کنه دیدم خیلی چیزای کمی خوشحالم می کنه و مثل قدیم ازموفقیت های فنی به وجد نمیام. ولی فکر کردن به اینکه با همسر چی گفتیم چی برنامه ریختیم و اینکه اون چه فکرایی داره و چقدر با خودش و زندگی دوسته بهم امید می ده و اینکه ‌حال مادر چطوره و چه می کنه و دوستان و عزیزانم چطورن و چه کار می کنن برام مهمه و خوب بودنشون حالم منم رو هم خوب می کنه و اینا منو به زندگی پیوند می ده

امروز یک چند ساعتی مشغول یک اسکریپت جادوگری بودم که برای شرکتی که توش کار می کنم صدها ساعت صرفه جویی وقتی می کنه و هزاران صفحه داکیومنت رو با فرمت دلخواه خروجی می گیره و عملا با این خروجی یک VPS رو میشه از مدار خارج کرد.
تست اولیه ام که کار کرد از شرکت زدم بیرون، تو راه خونه به این فکر می کردم، واقعا چی برام مهمه و چی حالم رو خوب می کنه
دیدم خیلی چیزای کمی خوشحالم می کنه
و مثل قدیم ازموفقیت های فنی به وجد نمیام.

ولی
فکر کردن به اینکه با همسر چی گفتیم چی برنامه ریختیم و اینکه اون چه فکرایی داره و چقدر با خودش و زندگی دوسته بهم امید می ده
و اینکه ‌حال مادر چطوره و چه می کنه
و دوستان و عزیزانم چطورن و چه کار می کنن برام مهمه و خوب بودنشون
حالم منم رو هم خوب می کنه و
اینا
منو به زندگی پیوند می ده

By Kevin

Kevin is a full-stack developer with over 15 years of experience in web development, specializing in PHP, MySQL, React.js, and Python. He has worked on projects in e-commerce, inventory management, and multilingual education, focusing on data migration, SEO, and intelligent automation. Beyond coding, Kevin is a passionate photographer, a jazz and rock music lover, and an avid birdwatcher. He is not a member of any political party but freely expresses his opinions and believes in Limitarianism.

You Missed

سال گذشته در چنین روزهایی، نشسته بودم و برای نوروز آماده می‌شدم. پیام تبریک می‌نوشتم، برای همکاران استرالیایی‌ام توضیح می‌دادم که نوروز چیست، چرا این‌قدر برای ما مهم است، و چطور با آمدن بهار در نیمکره شمالی، ما همزمان با طبیعت، حس تازه شدن را تجربه کرده ایم. اما امسال، به‌جای آن شوق، اندوهی سنگین بر دلم نشسته است. اندوهی که فقط از اتفاقات بیرونی نمی‌آید، بلکه از واکنش‌ها، از قضاوت‌ها و از آن چیزی که در میان مردم سرزمین مادری‌ام می‌بینم، ریشه می‌گیرد. برایم قابل درک نیست که چطور مرگ انسان‌ها، به‌خصوص کودکان، این‌گونه گزینشی اهمیت پیدا می‌کند. اینکه جان یک کودک، بسته به اینکه چه کسی او را کشته، ارزش‌گذاری شود، برایم دردناک و گیج‌کننده است. اینکه کودکی بی‌گناه، وقتی در اثر بمب و موشک آمریکا و اسرائیل کشته می‌شود، به سادگی در دسته «تلفات جنگی» قرار بگیرد، چیزی است که ذهن و دلم از پذیرش آن ناتوان است. شاید مسئله فقط خودِ این وقایع نیست، بلکه عادی شدن آن‌هاست. عادی شدن نفرت، عادی شدن دوگانه دیدن انسان‌ها، و عادی شدن بی‌حسی. در چنین فضایی، من خودم را عقب می‌کشم. نه از روی بی‌تفاوتی، بلکه از سر ناتوانی در همراهی با این حجم از تناقض و قضاوت. ترجیح می‌دهم تنها باشم تا اینکه بخواهم در گفتگوهایی شرکت کنم که در آن‌ها، انسان بودن به حاشیه رفته است. تقویم تغییر می‌کند، فصل عوض می‌شود. اما درون من، هیچ امیدی به فردای بهتر ایران نیست.