آگوست 2025

این گلپسر روشن‌سر رو از آمازون خریدم https://amzn.to/419tzof خیلی #فلاش دوست داشتنیه، تست های اولیه ام باهاش اوکی بود منتظرم دیفیوزرش هم برسه تا بریم تست اساسی برای ماکروگرافی

این گلپسر روشن‌سر رو از آمازون خریدم
https://amzn.to/419tzof
خیلی #فلاش دوست داشتنیه، تست های اولیه ام باهاش اوکی بود منتظرم دیفیوزرش هم برسه تا بریم تست اساسی برای ماکروگرافی

مطلع شدم یک دوست عزیزی بخاطر اعتماد کردن بیش از حد، خودش رو اسیر اراجیف آشغال فروشان #گیاهی کرده بوده، بهش گفته بودن #سرطان داره و نزدیک صد میلیون تومان بابت آشغال ( #داروهای_گیاهی) ازش گرفته بودن! 🤬🤬🤬🤬 خوشبختانه مساله ای باعث خدشه دار شدن این اعتماد مزخرف شده، ایشون به #پزشک واقعی مراجعه کرده و بعد اسکن و آزمایش ها متوجه شده هیچ مشکل جدی نداره. 😊

مطلع شدم یک دوست عزیزی بخاطر اعتماد کردن بیش از حد، خودش رو اسیر اراجیف آشغال فروشان #گیاهی کرده بوده، بهش گفته بودن #سرطان داره و نزدیک صد میلیون تومان بابت آشغال ( #داروهای_گیاهی) ازش گرفته بودن! 🤬🤬🤬🤬

خوشبختانه مساله ای باعث خدشه دار شدن این اعتماد مزخرف شده، ایشون به #پزشک واقعی مراجعه کرده و بعد اسکن و آزمایش ها متوجه شده هیچ مشکل جدی نداره. 😊

#چفیه یا #کفیه ممکنه برای شما نماد ملی گرایی پلستاین (فلسطین) باشه ولی برای من بخشی از لباس وحوش #بسیجی و #سپاهی است که در آزار و اذیت و کشتار مردم ایران ذره ای بخودشون شک راه ندادن. از این تیکه پارچه متنفرم از اونایی که تا دیروز شعار #زن_زندگی_آزادی می دادن و این نکبت رو می پوشن هم بدم میاد. #تمام

#چفیه یا #کفیه ممکنه برای شما نماد ملی گرایی پلستاین (فلسطین) باشه ولی برای من بخشی از لباس وحوش #بسیجی و #سپاهی است که در آزار و اذیت و کشتار مردم ایران ذره ای بخودشون شک راه ندادن.
از این تیکه پارچه متنفرم

از اونایی که تا دیروز شعار #زن_زندگی_آزادی می دادن و این نکبت رو می پوشن هم بدم میاد.

#تمام

امروز رفتم #پست یک بسته بفرستم #ایران، بعد از نوشتن آدرس و پر کردن فرمها متوجه شدم #پست_استرالیا هیچ چیزی به ایران نمی فرسته #جنگ و اثرات آن

امروز رفتم #پست یک بسته بفرستم #ایران، بعد از نوشتن آدرس و پر کردن فرمها متوجه شدم #پست_استرالیا هیچ چیزی به ایران نمی فرسته

#جنگ و اثرات آن

اگر یک نفر از ایران به عنوان نیروی متخصص می خواد بیاد استرالیا باید ترکیب عجیب غریبی از نمره آیلتس، تجربه کاری، سن و تحصیلات داشته باشه و دست کم ده پونزده هزار دلار خرج وکیل و ترجمه و هزینه های قانونی کنه. ولی به برکت دولت آلبانیزی، استرالیا داره به سمت اسلام آباد شدن حرکت می کنه، در یک سال گذشته حداقل چند ده هزار مسلمون فقط به ادلید اضافه کردن اینا تحت چه عنوانی و با چه ویزایی میان نمی دونم. فقط می دونم ارزش های استرالیایی به هیچ جاشون نیست، به مدینه السلام شدن جایی که اومدن فکر می‌کنن. این عکس تزئینی و بی ربط است ولی داستان داره بعدا براتون می‌گم

اگر یک نفر از ایران به عنوان نیروی متخصص می خواد بیاد استرالیا باید ترکیب عجیب غریبی از نمره آیلتس، تجربه کاری، سن و تحصیلات داشته باشه و دست کم ده پونزده هزار دلار خرج وکیل و ترجمه و هزینه های قانونی کنه.

ولی به برکت دولت آلبانیزی، استرالیا داره به سمت اسلام آباد شدن حرکت می کنه، در یک سال گذشته حداقل چند ده هزار مسلمون فقط به ادلید اضافه کردن

اینا تحت چه عنوانی و با چه ویزایی میان نمی دونم.

فقط می دونم ارزش های استرالیایی به هیچ جاشون نیست، به مدینه السلام شدن جایی که اومدن فکر می‌کنن.

این عکس تزئینی و بی ربط است ولی داستان داره بعدا براتون می‌گم

علاقه به #عکاسی با دیدن کنتاکت های عکاسی #برادر_بزرگتر م که کلاس عکاسی می رفت در من پدیدار شد، ۱۴ سالگی رفتم کلاس عکاسی #انجمن_سینمای_جوان و دنیام دگرگون شد. چقدر مربی های خوبی داشتیم و چقدر به یک نوجوان مثل من اعتماد داشتن خودش یک داستان مفصله که شاید یک روز وقت شد و براتون نوشتم. توی کلاس عکاسی با لنز #فیشای یا #چشم_ماهی آشنا شدم، عاشقش شدم، بعد دوره برای دو ساعت بهم قرض دادن، شاید تو اون استان که کلاس می رفتم همین یکدونه لنز فیشای رو داشت انجمن، ۲۴ تا عکسم رو گرفتم و طی یک حرکت ناشیانه پشت دوربین باز شد و فیلمم سوخت. امشب بالاخره یک لنز فیشای خریدم و احتمالا تا ده پونزده روز دیگه می رسه دستم. عکس های ناگرفته در چهارده سالگی ام رو در پنجاه سالگی خواهم گرفت. 🥹

علاقه به #عکاسی با دیدن کنتاکت های عکاسی #برادر_بزرگتر م که کلاس عکاسی می رفت در من پدیدار شد، ۱۴ سالگی رفتم کلاس عکاسی #انجمن_سینمای_جوان و دنیام دگرگون شد. چقدر مربی های خوبی داشتیم و چقدر به یک نوجوان مثل من اعتماد داشتن خودش یک داستان مفصله که شاید یک روز وقت شد و براتون نوشتم.

توی کلاس عکاسی با لنز #فیشای یا #چشم_ماهی آشنا شدم، عاشقش شدم، بعد دوره برای دو ساعت بهم قرض دادن، شاید تو اون استان که کلاس می رفتم همین یکدونه لنز فیشای رو داشت انجمن، ۲۴ تا عکسم رو گرفتم و طی یک حرکت ناشیانه پشت دوربین باز شد و فیلمم سوخت.

امشب بالاخره یک لنز فیشای خریدم و احتمالا تا ده پونزده روز دیگه می رسه دستم.

عکس های ناگرفته در چهارده سالگی ام رو در پنجاه سالگی خواهم گرفت.
🥹

تا یک نصفه شب مشغول تنظیم فضاهای کوله و سه پایه و تک پایه و باتری اضافه بودم و تصمیم گرفتم هم کوله ببرم و هم کیف حمل دوربین، صبح همسر صبحانه ساخت، با آب جوش و قهوه و … همه را بردیم برای یک روز عکاسی و پیاده روی📷 صبحونه رو که در این منظره زیبا خوردیم متوجه شدم کیف دوربین رو نیاوردم. 😀 خلاصه پیاده روی کردیم، با دو چشمی پرنده های زیبا و فسقلی رو شکار کردیم و با موبایل از گیاهان عکس گرفتیم و اومدیم.

تا یک نصفه شب مشغول تنظیم فضاهای کوله و سه پایه و تک پایه و باتری اضافه بودم و تصمیم گرفتم هم کوله ببرم و هم کیف حمل دوربین، صبح همسر صبحانه ساخت، با آب جوش و قهوه و … همه را بردیم برای یک روز عکاسی و پیاده روی📷

صبحونه رو که در این منظره زیبا خوردیم متوجه شدم کیف دوربین رو نیاوردم. 😀

خلاصه پیاده روی کردیم، با دو چشمی پرنده های زیبا و فسقلی رو شکار کردیم و با موبایل از گیاهان عکس گرفتیم و اومدیم.

You Missed

سال گذشته در چنین روزهایی، نشسته بودم و برای نوروز آماده می‌شدم. پیام تبریک می‌نوشتم، برای همکاران استرالیایی‌ام توضیح می‌دادم که نوروز چیست، چرا این‌قدر برای ما مهم است، و چطور با آمدن بهار در نیمکره شمالی، ما همزمان با طبیعت، حس تازه شدن را تجربه کرده ایم. اما امسال، به‌جای آن شوق، اندوهی سنگین بر دلم نشسته است. اندوهی که فقط از اتفاقات بیرونی نمی‌آید، بلکه از واکنش‌ها، از قضاوت‌ها و از آن چیزی که در میان مردم سرزمین مادری‌ام می‌بینم، ریشه می‌گیرد. برایم قابل درک نیست که چطور مرگ انسان‌ها، به‌خصوص کودکان، این‌گونه گزینشی اهمیت پیدا می‌کند. اینکه جان یک کودک، بسته به اینکه چه کسی او را کشته، ارزش‌گذاری شود، برایم دردناک و گیج‌کننده است. اینکه کودکی بی‌گناه، وقتی در اثر بمب و موشک آمریکا و اسرائیل کشته می‌شود، به سادگی در دسته «تلفات جنگی» قرار بگیرد، چیزی است که ذهن و دلم از پذیرش آن ناتوان است. شاید مسئله فقط خودِ این وقایع نیست، بلکه عادی شدن آن‌هاست. عادی شدن نفرت، عادی شدن دوگانه دیدن انسان‌ها، و عادی شدن بی‌حسی. در چنین فضایی، من خودم را عقب می‌کشم. نه از روی بی‌تفاوتی، بلکه از سر ناتوانی در همراهی با این حجم از تناقض و قضاوت. ترجیح می‌دهم تنها باشم تا اینکه بخواهم در گفتگوهایی شرکت کنم که در آن‌ها، انسان بودن به حاشیه رفته است. تقویم تغییر می‌کند، فصل عوض می‌شود. اما درون من، هیچ امیدی به فردای بهتر ایران نیست.